تبليغاتX
سه نقطه

. . . art group blog!

 

 

 

Post 65 - بخش: "هويجوريها!"

اين ايستگاه متروكست!

...



توي ايستگاه اتبوس منتظرم!

 

اتبوسي دركار نيست!

 

اين ايستگاه متروكست!

 

و من منتظر يك يادم!

 

يك خاطره!

 

كه مرا ببرد با خود

 

تا ايستگاهي ديگر!

 

شايد آنجا اتبوسي باشد!

 

و كسي...

 

كه مرا منتظر است!

 

...



ميم، هنوز از اينجا!

 




+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط ميم  | 



 

 



اينجام ولي حرفي ندارم اينجا بگم!
اينجا تنهام،
فعلا دلم نميخواد با هيچ ديواري حرف بزنم!
با خودمم حرف نزدم يه مدتيه!
شايد برم تو بلاگ‌اسپات يه وبلاگ انگلستاني را بندازم!
خسته‌ام از اينجايي بودنم! خسته‌ام از اينكه انقدر خر فرض ميشم! خستهام از اينجا!
البته هنوز اينجام!
هر روز!
اينجا تنهام!
حرفي ندارم اينجا بگم!
ديوارام ديگه حوصلمو ندارن!
ديگه دلم نميخواد اينجا باشم!
اينجا روحمو ميخوره!
ولي چاره‌اي نيست!
يه روز ولي از اينجا ميرم، ميرم يه جايي غير از اينجا!
اسمشو ميزارم اونجا!
آره شايد برم اونجا!
شايد اونجا بهتر باشه!
شايد اونجا ديواراش كوتاه تر باشه!
شايد اونجا بتونم بازم با ديوارا حرف بزنم!
شايد اونجا بشه هنوز يه ديوار چوبي ديد!
شايد اونجا بشه به ديوارا تكيه داد!
شايد ديواراش جايي باسه يادگاري نوشتن داشته باشن! يا يه نقاشي! يه گروفيتي!
چيزي كه هست حتما اونجا فرق ميكنه با اينجا! ولي من هنوز اينجام!
نپرسيد اونجا كجاست! چون كه ميگم همونجاست!
ولي اگه ميخوايد بدونيد! اينجام اينجاست!*
جايي كه پره از ديواراي زشت بتوني!
اينجا ديواراش قشنگ نيست!
اينجا ديواراش روزنه ندارن!
اينجا ديواراش بسته‌ان!
آدم خفه ميشه!
روحي نيست!
ديواراش پنجره‌هاش رو به هم باز نميشن! رو به يه ديوار ديگه باز ميشن! اين مسخرس!
اينجا بيشتره چيزا مسخره بنظر ميان!
ولي اونجا فقط بعضي چيزا مسخره بنظر ميان!
من نميدونم چرا هنوز اينجام!
شايد البته دليلش اينه كه نميدونم اونجا كجاست!
فقط ميدونم همونجاست!
و ميدونم من اينجام! نه اونجا!



ميم، اينجا، ايران!

___
*: منظورم از "اينجا" دقيقا همينجاست.

 




+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط ميم  | 



 

 

Post 56 - بخش: "هويجوريها!"

! That’s what gets you up in the morning

...





“You don’t play it safe—you do something that scares you, that’s at the edge of your capabilities, where you might fail,” Bird explains. “That’s what gets you up in the morning.”

 




+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط ميم  | 



 

 

Post 49 - بخش: "هويجوريها!"

آدامس بادکنکی!

...

ببینید این دوتاهِ این زیره چقدره مهربون و بامزه و روهمانتیکن!


همین دیگه! کار ندارین؟! خدافظ!

 




+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط ميم  | 



 

 

Post 48 - بخش: "هويجوريها!"

زورو گوسفند آشغال خر! پيرنمو پاره كرد!

...


من با اين زورو بهم زدم!

چي رو؟! چايي شيرين رو! ... مسخره‌ها! خوب يعني كلا باش قاطي كردم ديگه! روابطمون تيره و تارعنكبوت شده! ماجرا از اونجا شروع شد كه شايع شد من زورو رو زدم! ولي اين اصلا مهم نيس كه ماجرا از كجا شروع شد! تازه زورم ميرسه بزنمش! به خدا!

حيف كه دلم باسه بچه‌ها سوختش كه دلشون به اين زورو تو كارتونا خوشه!

وگرنه فكرشو بكنيد بچه‌ها بفهمن اين زورو چقدره زورگوهه! بدبخت ميشه ديگه! هيشكي دوسش نداره ديگه!

فكرشو بكنيد آدم بايد چقدر پست باشه كه از خزانه مملكت كه جزو بيت‌المال محسوب ميشه برداره  بده به مردم! واقعا كه! حداقل نكرده از صندوق ذخيره قرضي استفاده كنه بيشعور! تازه اشكال شرعي هم داره كارش!

اصلا ميخوام صوحبت كنم دوبرابر مقدار ممنوع‌التصويريه فرزاد حسني ممنوع‌التصويرش كنن كره‌خر گاو رو! خودتون كه ديديد با گروهبان گارسيا چجوري صوحبت ميكنه؟!

تازه آمارشو دراوردم اسم واقعيش هم زيوره! هاهاها! خالشم خاله ريزست!

گوسفند آشغال! پيرنمو پاره كرد! اينجوري روش يه علامت بانك ملت كشيد! انتر ... !

 

 

ميم،

 




+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط ميم  | 



 

 

  • آرزوهاي ...

جهاني پر از لبخند و آزادي!

اينكه حقيقت رو اگر وجود داره، درك كنم و اينكه تو زندگي بعديم ازين بابت و از هر بابت بطور كليتن هرگز پشيمون نباشم! و اينكه حقيقت رو هميشه ببينم و اينكه ديگران هم چيزي رو كه ميبينم باور كنن!

اينكه يه هواپيماي عجيب كوچولوي ضد رادار و نامرئي شونده كه با نيروي مقناطيس زمين كار ميكنه داشته باشم و باهاش به هركجاي دنيا كه خواستم برم و تيز برگردم جوري كه آب از آب تكان نخوره!

اينكه دوست داشته باشم و دوست داشتيده بشم!

اينكه سولاخ لايه اوزون درست بشه ان‌شائالله!

اينكه يه جايي زندگي كنم كه هميشه سرسبزه، آب فراوون داره و بارونهاي قشنگ، يه كمي هم سردسيره (يه خورده‌ها!)!

اينكه بتونم اينهمه چيزاي عجيب رو تو اطرافم و همينطور روابط بين آدمها رو - كه هميشه باسم غير قابل درك بوده - به سادگي درك كنم

اينكه ديگه هيچوقت ازينكه به كسي يا چيزي اعتماد كردم پشيمون نشم و اينكه هيچكس ازينكه به من اعتماد كرده پشيمون نشه و كلا همينجوري هم كسي پشيمون نشه!

اينكه گنج حقيقي رو در درونم پيدا كنم، گنجي كه هيچگاه تموم نميشه و هميشه ساپورتم ميكنه!

اينكه صفحه حوادث همه روزنامه‌ها تهطيل شه! (چون من هيچوقت اين صفحات رو نميخونم و دوست ندارم بابت چيزي كه نميخونم پول بدم! همين! فكر نكنيد رومانتيك شدما! نه! بخاطر اينه كه پول مفت نداريم بديم به اينا كه!)

اينكه چيزي كه قدرتمندمون ميكنه و بهمون اميد ميده، شكست باشه نه پيروزي! (اينجوري هميشه اميدواريم!!)

اينكه هممون به همه آرزوهامون برسيم، چه اونهايي كه گفتيم يا نگفتيم و چه اونهايي كه ميدونيم يا نميدونيم ولي نه به سادگي و نه به اون سختي، يجوري كه وقتي رسيديم بهشون لذت خستگي رو تو تنمون احساس كنيم و در عين حال انرژي و اميد فراوون باسه رسيدن به شماره‌هاي بعدي داشته باشيم!

اينكه هيچوقت بي آرزو نمونيم! و بي اميد! و اينكه ...

پ‌ن:

اولند: من اينارو في‌البداهه و سريح‌السير نوشتم! پس ممكنه هر لحظه نظرم عوض بشه! و چون من مستجاب‌الدوله هستم بنابراين هر لحظه ممكنه كه ... همين ديگه! چي ميخواستم بگم؟! يادم رفت ولي بن‌كل مواظب خودتون باشيد ديگه!

دومند: من عشقم كشيد سينزده تا بنويسم! چون كه تاخير داشتم و باسه اينكه يه موقه آرزو كم نياد! وگرنه فكر نكنيد من روزي يه دونه آرزو ميكنما! نه مگه مرغم من! نعخيرم كه! زكي! من روزي دو تا آرزو ميكنم!

سومند: با تشكر از روان پريشم (هيچ ربطي به روان پريش بقيه نداره‌ها! روانِ پريش خودم رو ميگم! چون نون روان كسره داره!) و همچنين جناب روان پريش خودشون ( نون روان كسره ندارد) كه ميشود همان روان پريش خودمون و همچنين روان و پريش (نون روان ضمه دارد!) و پرش روان ( شوش پرش كسره دارد!) و پرورش ران و شورش پروران (شوش ساكن) و پرورش قارچ!

چهارمند: من از همينجا ميپرم پايين! چي؟! نه! نه! من از همينجا از سركار روانش پريش تشكر ميكنم كه من رو دعوت كردن به اين كار شرم‌آور!

پنجمند: من از همينجا قبل ازاينكه بپرم پايين هرگونه سبب و نسب و نسبت و كلا هرگونه چيزي رو در مورد شخصي بنام آرزو كلا منتفي ميكنم! يعني تكذيب ميكنم! بجان خودم من تا بحال كسي رو بنام آرزو نميشناسخيدم! ولي اگر ايشون احتمالا من رو مشناسن از همينجا ميپرم پايي بجون خودما!

ششمند: امسال من تا همين ديروز سفر بودم و سفرم هم كله معلقي بود! يعني بدون اطلاع قبلي از منزل خارج شدم و تا اطلاع ثانوي بازنگشته بودم و اين در حالي بود كه خودم هم ازين بابت اظهار بي اطلاعي مينمود! بنابراين ازبابت اينكه نبودم عورز ميخوام و خيليييي ممنونم! ولي خعلي حال كرديم! جاي شما سبز بعلاوه نارنجي كه هارموني داشته باشد صفا كنيد!

هفتمند: من مطمئنم امسال اتفاقات جديدي باسه همتان ميفتد! يعني ميخواستم بگم سال خوبي داشته باشيد! ولي يادم افتاد حتما حتمندش اينجوري خواهد بود! خلاصه سال ساله سفره امسال ... نحسي به در امسال ... سال سروسامونه ... دل دربه‌دره امسال ... ديش‌ديم دارادان دام دام ... ديش دارام دارم دام دام (اينجاهاشو بلد نبودم ديگه!) ياها هاه هاه هاه هاهاي‌هاه (نفسو حال كردين؟! برين صفا كنين باس خودتون! نفس كه نيس لامصب! اين نفسه يا فنره؟! ديگه ديگه! چيكار كنيم ديگه؟!)

 




+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط ميم  | 



 

 

Post 45 - بخش: "هويجوريها!"

هديه تولد!

...

پريروز، پنج‌شنبه 23 اسفند‌ماه، سالگرد تولدم بود!
طبق معمول بيست و شيش سال پيش هيچ‌كس يادش نبود جز يه نفر!
كي؟! خوب معلومه ديگه! عمو روزگار! عمو روزگار طبق معمول هديه روز تولدم رو برام فرستاد!
اون روز رو من به خودم استراحت دادم، سر كار نرفتم، موبايلم رو كه ديشبش شارژش تموم شده بود رو شارژ نكردم، و تا لنگ ظهر روز آخر بيست و شيشمين سال زندگيم رو چرت زدم!
ولي اينها باعث نميشد كه عمو روزگار من رو يادش بره!
سر ظهر با بدني كوفته از خستگي بار يك سال اضافه‌ رو شونه‌هام پاشدم. موبايلو زدم تو شارژ و يك ربع بعدش كه روشنش كردم ...
عمو روزگار كه انگار خعلي دلش به حالم سوخته بود، بجاي همه باسم هديه فرستاد!

اس‌ام‌اس اول:
سببي ساز هوا تازه شود! آقاي ايكس نامزد مجلس8 كد تهران11ج246!
اس‌ام‌اس دوم:
لطفا جهت پرداخت قسط شونصدم جهت تكميل پروژه پيش‌خريدتون، سه مليون بيريزيد به اين شماره حساب!
اس‌ام‌اس سوم:
لطفا مطالبي كه به ايميلتون ارسال شده رو حد‌اكثر تا پايان ديشب بريزيد رو وبسايت فلان كانديد مجلس! درغير اينصورت اين وبسايت بدرد ما نميخورد (پول شما ماليده است!!)
اس‌ام‌اس يكي بعد از سوم:
دكتر بادام‌چي! يار صديق و شجاع امام و رهبري!! نامزد جبهه متحد اصولي!!!
اس‌ام‌اس دوم بعد از اون سوميه:
معلم: 5+5 ميشه چند‌تا؟ شاگرد: 11تا، معلم: احمق دستاتو از تو شلوارت در بيار؛
اس‌ام‌اس سوم بعد از اونيكي سوم:
it seem's that u don't like to be my friend... I won't insist any more...!
اس‌ام‌اس شونصدم:
دفتري؟ نه اينجا كه نيستي! پس كودوم گوري هستي؟!
اس‌ام‌اس شونصد و يكم:
(يه چيزي تو مايه‌هايه) ديگه به من زنگ نزن بي احساس! قهر قهر تا روز قيامت!
اس‌ام‌اس شونصد و دوم:
يكي داشت يكي نداشت دريايي بود كه آب نداشت روزي ماهيگيري با توري كه اصلا گره نداشت رفت به (همينجوري ادامه داده تا شونصدتا اس‌ام‌اس ديگه، بعدش...) اين داستان سر و ته نداشت اما ارزش سر كار گزاشتنو داشت! كار ما چي شد برادر؟!!! منتظريما! اجرت با مولا بجنب!!!
اس‌ام‌اس شونصد و سوم:
مشترك گرامي اگه نياي پولو بريزي به حساب شمارتو قطع ميكنيم آشغال عوضي! (نقل به مضمون! آخه اين يكي رو درجا پاكش كردم ديگه الان ندارمش كه مستند بنويسم باستون!)
اس‌ام‌اس شونصد و اندي:
ببخشيد اس‌ام‌اس ميزنم! ولي موبايلتون خاموش بود! خواستم بگم لطفا روشنش كنيد!!!

بعد از مدتي خاموشش كردم و رفتم تا بقيه آخرين روز بيست و شيشمين سال زندگيم رو چرت بزنم و فردا با شادابي و انرژي هسته‌ايه هرچه تمام تر برم تا با شركت در شور و حماسه ملي و كوبيدن مشت محكم بر دهان يكي ديگر از جوانب عالم اولين روز بيست و هفتمين سال زندگيمون رو شروع كنم!



بعله! اينم از اين! توي روز تولدم از لحاظ كاري تقريبا يخرده همچين بدبخت شدم رفت! بعلاوه بعد از مدتها تنهايي دوستي رو كه تازه يه روز بود باش آشنا شده بودم از دست دادم! بعلاوه از لحاظ مالي فاصلم تا خط فقر شد صد و يك وجب (كه البته با صد وجب خيلي توفير داره! غلط كرده هركي گفته چه يك وجب چه صد وجب!)، بعلاوه چندتا جوك و اس‌ام‌اس بيتربيتيم بود كه ديگه ننوشتم! تازه دم غروبم مامانم بيدارم كرد كه پاشو لندهور! چقدر ميخوابي! پاشو بيا خونه‌تكوني كن!!!

اي خداااااااااااااا!

 




+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط ميم  | 



 

 

Post 42 - بخش: "هويجوريها!"

تقدیر دوست داشتنی من!

...

نيومكزيكو نميتونه منو نجات بده! اون دنبالم مياد!

-          پس شليد بهتر باشه همينطوري در حركت باشيم!

ولي اين تقدير منه!

-          پس تقدير خيلي با تو ظالمه ! ... ميريم اونجا ! شايد شانسي باشه ! من و تو از اين چيزا خلاص ميشيم !

نميترسم ! زندگي با من هميشه اينجوري تا كرده !

-          قوي باش ! ما ميتونيم عوضش كنيم !

اين تقدير ماست !

-          باورم كن !

نه ! ميدوني ! اين نميتونه اتفاق بيوفته ! اين ... اين تنها راهه ! ... هركسي فقط يك سرنوشت داره !

-          ... ، پس ...، پس تقدير خيلي با ... ، تقدير خيلي با ... با ما، ...، نه! نه! تقدير لعنتي ! آه نه!           نميتونم باهاش كنار بيام !

راه ديگه‌اي نيست ! يه جا نگه دار ! تو هم باهاش كنار مياي !

-          فراموشش كن ! باك هنوز پره !!

 

 

 

میم ،

 




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط ميم  | 



 

 

Post 1 - بخش: "هويجوريها!"

ميآغازيم بنام خالق آغاز! (فكرشو بكن!)

...

اوكي! يا حق!
به اميد خدا ميرويم كه آغاز را بكنيم!
همراه باشيد! كه همراهيتون برامون ارجمنده!

فهلا، ميم

 




+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط   | 



 

 

 

 

 

tracker